Be Mine
آهسته
آهسته ما را لحظه ها از هم جدا خواهند کرد
ما را به دور ماندن مبتلا خواهند کرد
هر برگ سبزی عاقبت می افتد از دست بهار
این گونه ما را به غمی زرد آشنا خواهند کرد
روزی کسی حتی کمی از ما نمی گیرد سراغ
هر بار ما را بدرقه تا انزوا خواهند کرد
پیوسته از دیوانگی خواهم سرود آنگاه بعد
این قصه را دیوانگانبی انتها خواهند کرد
دنيا ساعتي بيش نيست پس در آن طاعت و بندگي خدا كن
و نفس طمع كار است پس به او قناعت را بياموز
دود آهم اگر روا کردی، بهر عشقت مرا گدا کردی
خاطرت را که من بیازردم، درد این دل چرا دوا کردی
بندهام من چرا چنین نالم، من فدایت تو ام فنا کردی
دیدنت را به آرزو دارم، وآن نظر را تو ای خدا کردی
گر گناهم مرا خجل سازد، این کرم بین به ما چهها کردی
توبه کردم ولی چو بشکستم، این شکسته ببین دوا کردی
گریه را من به تحفه آوردم، بهر عشقت بهانهها کردی
سجده را که خودِ تو خود گفتی، بد! چه بد! ای بدا ادا کردی
گر نمازی به رسم خود خوانم، خاکیم من مرا سما کردی
من بدم بد خودم که میدانم، از چه رو رب چرا عطا کردی
کائناتت به ما تو رو کردی، گندمی را خطا، خطا کردی؟!
گر پدر را خطا تو میبخشی، ارث ما را چه خوش ادا کردی
گر که لطفت به ما نمیبارد، سجدهها را چرا بپا کردی
آل حق را که خود تو میدانی، پنج نوری که در کسا کردی
ماه آخر چرا نمیبینم، پشت ابری زما جدا کردی
ای بسا نور او که میبینم، غائب و نور او رسا کردی
در دلم بین چرا که آشوبی است، سایهی غم به کربلا کردی؟
رسم آتش ببین و خون آنجا، ساجدم را خدا شفا کردی
زینبی که اسیر اعدا شد، شیر مولا که در بلا کردی
شیرخواری که روز عاشورا، با گلویش ببین چهها کردی
طفل نازی به پای بیپوشش، بی پدر یا رب او رها کردی
گوش طفلی بین که پر خون شد، زینتش را چرا جدا کردی
کاروانی ز آل حق آنجا ، با اسیران چرا جفا کردی
دشت خونین کربلا دیدم، وا حسینا سرش جدا کردی
شور دلتنگی
قیامت بی حسین غوغا ندارد
شفاعت بی حسین معنا ندارد
حسینی باش که در محضر نگویند
چرا پرونده ات امضا ندارد

باور نداشتم که گل آرزوي من
با دست نازنين تو بر خاک اوفتد
با اين همه،هنوز به جان مي پرستمت
بالله اگر که عشق اين چنين پاک اوفتد
مي بينمت هنوز به ديدار واپسين
گريان درآمدي که :«فريدون خدا نخواست!»
غافل که من بجز تو خدايي نداشتم
اما دريغ و درد نگفتي چرا نخواست!
بيچاره دل خطاي تو در چشم او نکوست
گويد به من :«هر آنچه که او کرد خوب کرد!»
«فرداي ما » نيامد و خورشيد آرزو
تنها سپيده اي زد و آنگه ... غروب کرد.
بر گورِعشق خويش شباهنگ ماتمم
داني چرا نواي عزا سر نمي کنم؟
تو صحبت محبت من باورت نبود
من ترک دوستي ز تو باور نمي کنم!
پاداش آن صفاي خدايي که در تو بود
اين واپسين ترانه تو را يادگار باد
ماند به سينه ام غم تو يادگار تو
هرگز غمت مباد و خدا با تو يار باد.
ديگر ز پا فتاده ام اي ساقيِِِِِ اجلِِِِ
لب تشنه ام ،بريز به کامم شراب را
اي آخرين پناه من ،آغوش باز کن
تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را
من که جز خاک رهت نیست دگر مقصودم
عمرم از دست بشد هم دل خود بخشودم
کن گذر بر سر قبرم که گره نگشودم
عاقبت مردم و جز آه ندارد سودم
دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی........
صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی.......
شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین.....
........ ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم........
........چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی
تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند.....
........به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی
دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل.....
........درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی
هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن......
.......چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی
بعد از تو هیچ حادثه ای عاشقانه نیست
یا اگر هست برای من اصلا نشانه نیست
صد بار گفته ام بر خود کنج خانه آه
این روزها بی تو این خانه ، خانه نیست
عاشقت خواهم ماند
بي آنكه بداني. دوستت خواهم داشت
بي آنكه بگويم . درد دل خواهم گفت
بي هيچ كلامي . گوش خواهم داد
بي هيچ سخني . در آغوشت خواهم گريست
بي آنكه حس كني . در تو ذوب خواهم شد
بي هيچ حرارتي . اين گونه شايد احساسم نميرد
(بیصدا دوستت دارم)